راستش الان که دارم اینو مینویسم اتفاق خاصی نیوفتاده و واسمم مهم نیست که کسی میخونه یا نه ولی واقعا خستم واقعا خسته نمیدونم دیگه چه اتفاقی قراره بیوفته دوشیفت کار میکنم تئاتر کار میکنم دانشگاه میرم ، خوب میبینم و خوب میخونم ، از لحاظ سوادی از خیلی ها جلو ترم، تلاش میکنم یک دقیقه الکی تلف نکنم و خیلی چیزارو دارم رها و فدا میکنم و کردم و کلی بی خوابی هایی که به چند روز کشیده رو رد کردم ولی آخرش چی ،اصلا چی میخواد بشه از الانش که بخوام بگم واقعا هیچی، باتلاق، کثافت، پوچی ، سیاهی ،ابزوردیسم نمیدونم تهش سبزه یا سیاه ولی دلیل نوشتنم این بود که چند ماه بعد یا چند سال بعد که این متن و تو این تاریخی که نوشتم میبینم شاید بهتر شده باشه بگم ارزششو داشت یا بدتر شده ولی اونم مهم نیست حداقلش اینه که اون زمان پشیمون نیستم که تلاشمو نکردم چون حس میکنم ارزششو داشته باشه فقط امیدوارم به این که ارزششو نداشت نرسم